برنابرنا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 1 روز سن داره

کودک من

هفته چهلم

سلام پسرکم! هفته چهلم سی و نه هفته و یک روز تو وجود من رشد کردی، تو همه لحظات با من بودی و با تکون خوردن هات منو دیوونه کردی، دوباره عاشق شدم، عاشق پسر کوچولوم که هنوز ندیده بودمت و برای دیدنت لحظه ها رو می شمردم. دوشنبه ،93/9/24، بالاخره انتظارم به سر اومد ، بابایی سر کار بود و من حوالی 4 صبح ، حین خوندن کتاب بلندی های بادگیر خوابم برده بود ، ساعت 6 به عادت همیشگی بیدار شدم، همیشه 6 صبح ، گل پسرم تکون می خورد ی و من منتظر تکونهات بودم که دیدم داره یه اتفاق هایی می افته، تکون نخوردی، انگاری دیگه می خواستی بیای، یه کم آب قند خوردم  با تکونهات خیالم راحت شد، با بیمارستان تماس گرفتم و وضعیتم رو توضیح دادم، گفتند یک ساعتی...
24 آذر 1393

هفته سی ونهم

برنای عزیزم، سلام! این هفته های آخر هم گاهی آروم و گاهی پر تنش می گذره، تا دو روز دیگه هفته چهلم شروع می شه و اگه تا اون موقع هنوز تصمیم به اومدن نگرفته باشی ، من فقط میتونم لبخند بزنم و بازم انتظار بکشم. هنوز تهوع بارداری از بین نرفته و نمیدونم تو این هفته های آخر ، با این تهوع سنگین چیکار کنم، دو روز اول هفته که با نوشیدن آب هم معده و روده ام میومد تو دهنم، فشار زیادی که با تهوع بوجود میاد گاهی منو می ترسونه که نکنه اتفاقی برات بیفته، شکمم درد می گیره و طپش قلب شدیدی دارم که نفس کشیدن و هر گونه تحرکی رو برام سخت می کنه. تو تمام این نه ماه ، این هفته های پایانی که بیقرارتر از همیشه ام، سخت تر هم بوده، از اواسط هفته سی و هشت ، با ...
21 آذر 1393

هفته سی و هشتم

برنای من سلام! بیقرارم، خیلی زیاد، هم بیقرار دیدنت و هم بیقرار تکانهایی که بعد به دنیا اومدنت دیگه نیست، خانم دکتر معاینه ام کرد و گفت شرایطم تا 80 درصد برای زایمان طبیعی خوبه، گفت شاید خیلی زود دنیا بیای، درصدی هم احتمال داره تا هفته 40 مامانو منتظر بزاری، دوست دارم طبیعی و تو تاریخی که خودت میخوای دنیا بیای، البته با تمام اطمینانی که جلوی دکتر داشتم ، حالا نگرانم و دلهره دارم، نمی دونم از پسش بر میام یا نه، باور کن خیلی سخته، خاله سمیرا و خانم دکتر تنها کسانی بودند که از تصمیمم حمایت کردند، بقیه کم و بیش مخالف بودند و ترجیح می دادند تن به سزارین بدم، حتی باباییت که همش میگه نمی خواد درد بکشم، انگاری سزارین بدون درد و سختی انجام می ...
16 آذر 1393

هفته سی و هفتم

پسر قشنگم، سلام! تمام این روزهای من و بابایی به آماده کردن خونه برای اومدن پسر گلم می گذره، خیلی کارها هست که باید انجام بدیم و من البته هنوز با تهوع و سنگینی وزن تو دست و پنجه نرم می کنم. هنوز گاه و بیگاه تهوع دارم و البته تو ماه نهم چیز جالبی نیست، تهوع ماه نهم از ماه های اول شدیدتر و آزار دهنده تر هست، فشار زیادی به شکمم میاره و گاهی می ترسم برات خوب نباشه، لطفا به مامان کمک کن این روزها رو در آرامش بگذرونه. به دستور دکتر سونو انجام دادم، تو این هفته 3100 گرم بودی و ضربان قلبت هم 144 ضربه در هر دقیقه بود و دکتر از وضعت خیلی راضی بود، سرت به سمت پایین اومده و داری برای دنیا اومدن حاضر می شی، هنوز تصمیمی برای نحوه زایمان نگرفتم،ه...
8 آذر 1393

هفته سی و ششم

برنای من سلام! هشت ماهگیت هم تمام شد و به سلامت قدم به ماه نهم گذاشتی، پدرت هر ثانیه ، برای دیدنت بیقرار تر می شود و من اما نه طاقت جدا شدنت را دارم و نه طاقت ندیدنت، لحظات سختی است، خیلی خیلی خیلی سخت...   ...
2 آذر 1393

هفته سی و پنجم

سلام گل پسرم! چه سرّی بین تو و ساعت 6 صبح و ساعت 1 نیمه شب هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از اولین تکان هایت هر روز ساعت 6 صبح بیدار می شوی و با تکان های شیرینت مرا هم بیدار می کنی، هر شب هم حوالی 1 ، با تکانهای خیلی خیلی خیلی شدید خواب مرا بی خواب و شیطنتهایت را به رخم می کشی! پسرک شیرین من، در این روزهای پایانی ماه هشتم، دل تنگم، خیلی زیاد، دل تنگ بودنت در آغوشم، دل تنگ بوئیدنت، دل تنگ تو. این روزهای آخر بودنت در وجود من، سخت می گذرد، دردی شیرین که با چاشنی دل تنگی های من این روزها را کشدار و سخت کرده.... ...
25 آبان 1393

هفته سی و چهارم

سلام پسرکم! این هفته که گذشت، هفته بعد هم به خیر بگذره ماه هشتم تموم می شه و نگرانی های من هم البته کمتر ، بابایی برات شله زرد نذر کرده، البته نیت دقیقش رو نمی دونم فقط گفت برای سلامتی من و تو نذر کرده و قراره روز عاشورا بپزه، جات حسابی خالی بود پسر گلم، نذرش قبول باشه انشالله! ( البته این عکس مربوط به شله زردی که پختیم نیست، وقت نشد عکس بگیرم) برات یه عروسک خریدیم، کمد و تخت اتاقت هم تو این هفته میاد، تشک تختت رو هم سفارش دادیم، اتاقت که حاضر شد عکس وسایلت رو میزارم، کلی عروسک داری که یا مال من بوده یا بابایی برام خریده، یه اردک هم داری که مال باباییه، همشو بخشیدیم به گل پسری! بودن دایی امیر این دوروز غنیمتی بود، ...
18 آبان 1393

هفته سی و سوم

سلام علیکم آقا! سنگین شدم، البته تا حالا 10.5 کیلو اضافه وزن داشتم اما تو بزرگ شدی و تعادل من هم به هم خورده، بلند شدن و نشستن سخت شده ، برای گل پسرم شال گردن و کلاه با کاموای آبی و سفید بافتم، مدلش رو ساده انتخاب کردم تا برای نی نی کوچولوی من پوشیدنش سخت نباشه، این هم از توصیه مامان ناهید، البته به دستور ایشون در حال بافت شال و کلاه سفید برای تو هستم که تو سه ماه نوزادی قابل استفاده باشه، امر کردند نرم و لطیف و ساده باشه، مامان ناهید برات یک پتوی خوشگل بافته که برای روتختی هم قابل استفاده است، قصد بافتن رو بالشی هم برات داره، اوضاعت از همین حالا خوبه! این هفته برای چک آپ رفته بودیم که اتفاق بدی افتاد،دم درب ساختمان قو ( مطب ...
11 آبان 1393

هفته سی و دوم

سلام پسرکم! وارد ماه هشتم بودنت شدیم، همه جوره بودنت را ثابت کردی، برخلاف اوایل که تکان خوردنهایت خیلی ضعیف بود ، حالا گاهی چنان لگد می زنی که تنم درد می گیرید.  عمو سهیل بالاخره رفت سربازی و همه نفس راحتی کشیدند ، این بلا تکلیفی تقریبا یک ساله و تلاشهای زیاد بابایی و بقیه برای فرستادنش به سربازی و در عین حال بی نتیجگی تلاشهای خودش برای معاف شدن، مسبب رفتنش شد، امیدوارم این دوره را به خوبی بگذراند و به سلامتی برگردد. آقای گل پسر ، از همین حالا خودتو برای سربازی آماده کن، من نه صبر مامانی و بابایی رو دارم نه اعصاب اونها رو، یک ماه به تاخیر بیفته خودم به زور میبرمت، شیرفهم شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   این روزها" کوری "...
4 آبان 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودک من می باشد